فرهاد سخایی

زندگی نامه

در تهران به دنیا اومدم اما بعد از ۱ سال به كرج رفتیم . در كودكی از ۲ سالگی تا ۷ سالگی در كرج زندگی می كردیم ... بعد از اون به تهران اومدیم و در مدرسه استقلال (دبستان) ، مدرسه راهنمایی هجرت ، دبیرستان طالقانی [سال اول و دوم (علوم تجربی)] درس خوندم . آشنایی من با دستگاه های كامپیوتر بر می گرده به همون سالها كه در ابتدا آتاری اومده بود ، یادش بخیر هواپیما و ماشین مسابقه ای و بازیهای دیگه ای كه اون زمان بود و كلی حال می كردیم باهاشون ، بعدش هم كه میكرو اومد ، عاشق قارچ خور بودم ، بالاخره تا آخرش رفتم اون موقع ها خنده من تاحالا ندیدم كسی تا آخرش رفته باشه ...

بعد از این همه بازی كه كردیم تصمیم گرفتم دیگه سراغ آتاری نرم ، برای همین رفتم سراغ كامپیوتر!

من تقریبا از دوم راهنمایی پای كامپیوتر بودم ، فكر می كنم حدود سال ۱۳۷۴ می شه ، اولین كامپیوترم كه هنوزم دارمش یه 8088 بود كه خیلی قدیمی بود ، آلمانی هم بود ، از این دیسك های 5.25 اینچی می خورد بهش ، مانیتورش تك رنگ بود ، كیبوردش ۸۵ تا كلید بیشتر نداشت . هارد هم اصلا نداشت ، ببینید با چه مصیبتی باهاش كار می كردیم ... یادش بخیر ، داس (Ms-dos) رو با اون یاد گرفتم ، خود داس تو ۵ تا دیسك جا می شد. خیلی كنجكاو بودم كه یاد بگیرم و علاقه داشتم ، حتی اون زمان كتابای Ms-dos مجتمع فنی رو می گرفتم و می خوندم ، تقریبا الان هیچ دستوری تو داس نیست كه ندونم ، با Nc ، Nu و Pc-tools هم كه خیلی كار می كردم ، خیلی خوب بود اون موقع ها ...

بعد از اینكه سال اول دبیرستان رو تموم كردم به خاطر علاقه زیادی كه به كامپیوتر داشتم اصلا دوست نداشتم دیگه چیزی غیر از كامپیوتر یاد بگیرم ، برای همین با خانواده صحبت كردم كه از این به بعد برم هنرستان فنی كامپیوتر ، اون موقع ها چون هنرستان تازه اومده بود یه كم cheap (سبك) می دونستنش ولی من علاقه داشتم ، برای همین با پدرم رفتیم دبیرستان كه پروندم رو بگیریم و بریم ، خلاصه ناظم مدرسه كه پدرم رو می شناخت ، تا پدرم گفت كه می خوام برم هنرستان ، نظر پدرم رو عوض كرد و گفت كه این بچه درسش خوبه نذارید بره هنرستان و .... خلاصه خودش رفت ما رو هم انداخت تو رشته علوم تجربی ! (من خودم اگر می خواستم بمونم ، حداقل می رفتم ریاضی فیزیك!) ... خلاصه ما رفتیم علوم تجربی ! تو اون سال درسم خیلی افت كرد چون اصلا علاقه ای نداشتم ... بعد از سال دوم ، باز با اصرار خودم در امتحان فنی حرفه ای شركت كردم و به هنرستان حمزه سید الشهدا رفتم . هنرستان واقعا خوب بود ، یادش بخیر آقای فرج خواه معلم پاسكالمون بود ، خیلی مشتاق می كرد بچه ها رو ، منم خیلی اشتیاق داشتم و به همراه چند تا از دوستام (مصطفی شكرالهی و حمید زعیمی) خیلی كارای عجیب غریب می كردیم . یه بازی ماشین نوشتیم ، یه نرم افزار تغییر فونت تحت داس نوشتیم (با استفاده از اینتراپت Interrupt) ...
آقای رستمی هم یادش بخیر ، معلم سیستم عامل بود ، یادمه روز اول كه اومده بود سر كلاس خیلی آدم شوخی بود ، با بچه ها یه جورایی دوست بود ، به درس هم خیلی تسلط داشت ، روز اولی كه اومده بود به همه گفت هر كس تونست از من ایراد بگیره ، ۲۵/ نمره به نمره آخر ترمش اضافه می كنم ، خلاصه ما تا آخر ترم ۶ تا مثبت گرفتیم ، نمره ها رو كه زده بودن من شده بودم ۲۳/۵ خنده

آقای رستمی خیلی باحال بود ، خونشون هم به ما نزدیك بود ، بعضی روزا با اون موتور باحالش منو می رسوند. تو خونه هم كه می اومدیم با هم فیفا ۹۹ رو به صورت شبكه Dialup ی با هم بازی می كردیم ...

بعد از هنرستان ، تو امتحان كنكور شركت كردم ، همه انتظار داشتن من تو یه دانشگاه توپ قبول بشم ، ولی اینجوری نشد ، هیچ جا قبول نشدم ! حتی معلم هام هم همه ، جا خورده بودن ... دوستام همه رفتن دانشگاه ... خلاصه كلی Depress شدم ... ولی نتیجه ذخیره های دانشگاه كه اومد اسم من هم  در اومد ، دانشگاه خوراسگان اصفهان افتاده بودم ، مونده بودم كه چی كار كنم برم یا نه ... خلاصه دوست نداشتم دیگه بیكار بمونم و حوصله خوندن واسه سال بعد هم نداشتم ، خلاصه با حمید امام قلی كه تو هنرستان هم بغل دستی خودم بود و با هم صمیمی بودیم و اون هم تو ذخیره ها ، همون جا قبول شده بود رفتیم تا ثبت نام كنیم ...

اونجا خیلی خاطره دارم ، می تونم بگم بیشتر لحظه های پر خاطره زندگیم اونجا بود ... شاید اگه بخوام از اونجا بگم یه دفتر خاطرات زودی پر می شه ...

فقط دوست دارم اسم دوستام كه اونجا با هم ، هم خونه بودیم و كلی با هم خاطره داریم رو بگم :
قاسم اشجعی ، محمد حسین بی غم ، سید كمال میرغیاثی ، علی محسنی ، حمید امام قلی ، امیر رشیدی ، كامران خرامان ، فرشاد ورجاوند ، میثم جباری و بقیه دوستان كه یه مدتی با هر كدوم بودم ... یاد همتون بخیر ...

بعد از دوران كاردانی برای كارآموزیم رفتیم به شركت یكی از دوستای داییم ، آقای امید قانع ، یه مدت با محمد و علی اونجا رفتیم ، بد نبود ، كار سخت افزار و پشتیبانی یه سری نرم افزار...

دوباره با دوستام خواستیم ادامه تحصیل بدیم ، برای همین با محمد و كمال و علی شروع كردیم به خوندن برای كنكور ، ولی منو كمال و محمد قبول شدیم ، افتادیم اراك ، ۲ سال هم اونجا درس خوندیم ، تو اراك مثل اصفهان خوش نگذشت ولی بازم خوب بود ... از اونجا هم خاطره زیاد دارم ، مخصوصا اینكه با دوستای قدیمی هم بودیم ، با همون خاطره ها ...

بعد از اتمام دوران كارشناسی و تموم شدن همه اون دوران خوب ، باید می رفتیم سربازی ، ولی تمام زورمون رو زدیم كه سربازی رو یه جورایی بپیچونیم (خودمونو لاغر كردیم و ... قانون لاغری و وزن كم و ...) ولی آخر نشد ، فقط یه مورد مونده بود ولی امیدی بهش نداشتم ، دیگه خودم رو آماده كرده بودم كه برم ، چون جواب اون هم نیومد ، خلاصه اعزام خورده بودم كه برم ، افتادم نیروی دریایی بندر انزلی ، رفتم كچل كردم حسابی كه شنبه صبح سوار اتوبوس شیم و با سربازای دیگه بریم ، تو راه با بعضی از بچه هایی كه اونجا بودن قبلا و به خاطر قبول شدن در كنكور مرخص شده بودن (و داشتن حالا بر می گشتن) صحبت كردم ، در مورد اونجا خیلی خوب می گفتن ، اینكه شبا می رن كنار ساحل و مسئولین اونجا آدمای خوبی هستن و .... كلی دهنم آب افتاده بود چون از سربازی هم خیلی بدم نمی اومد به خاطر اینكه اون هم دوران باحالی داره ، خلاصه رسیدیم پشت در پادگان ، بچه ها رو تك تك می خوندن می رفتن تو ... آخر اسم منو نخوندن ، رفتم پرسیدم آقا پس من چی ؟ اسمم رو پرسیدن ، اون سربازه گفت : تو كه معاف شدی ! خلاصه كلی شكه شدم ، مونده بودم با اون همه تعریف چی كار كنم برم پادگان یا برگردم خونه خنده
خلاصه رفتم اون ور اتوبان ماشین بگیرم و برگردم خونه ... این همه كچل كردیم آخرش ضایع شدیم!

بعد از اون مشغول به كار شدم ، روی سیستم های مختلف تحت وب كار می كردم تو خونه ... اونا رو فارسی می كردم و ... تا اینكه با شركت فراهاست سابق (مروا هاست) آشنا شدم و در اونجا كار روی اون نرم افزار ها رو ادامه دادم ...
تجربه خوبی بود ، محیط هم خوب بود ولی بعد از تقریبا ۱ سال و نیم تصمیم گرفتم كه خودم شركت راه بندازم و كارهایی كه انجام می دم رو تحت اسم شركت خودم ، ادامه بدم ...
این شد كه از اونجا اومدم بیرون و به صورت پروژه ای یه مدت باهاشون كار كردم ... بعد یه نصفه دفتر گرفتم ، ولی زمان خیلی بدی بود ... موقع انتخابات ! كلا مملكت یه كم اوضاش خراب بود و بازار كار تق و لق شد ! منم دیدم كه فایده نداره و فقط دارم اجاره الكی می دم ، دیگه جا رو تحویل دادم ، همون موقع ها تو بانك پارسیان برای مصاحبه استخدام قبول شدم ، رفتم تو كلاساش در موسسه آموزش عالی بانك مركزی شركت كردم ، ولی با تعریفایی كه از بانك شنیدم و شناخت خودم ، احساس می كردم كار بانك با خصوصیت های من جور نیست ، خلاصه تصمیم گرفتم كه انصراف بدم و دوباره كار خودم رو ادامه بدم ...

بعد از یه مدت دوباره به اصرار خانواده و معرفی دامادمون ، یه رزومه به شركتی كه دامادمون كار می كرد فرستادم ، یه شركت كه مدیریت ساخت نیروگاه های اتمی رو انجام می ده ... كار من اونجا برنامه نویسی یه سیستم مدیریت اطلاعات پروژه بود ، كاری كه دوست داشتم ! یه سیستم خیلی پیچیده  بود كه هنوز خودم موندم كه چجوری نوشتمش ... در كنار اون كار های خودم رو هم كم و بیش انجام می دادم ولی باز هم دوست داشتم كه كار خودم رو ادامه بدم ... برای همین تصمیم گرفتم كه نیمه وقت برم اونجا ، و یه دفتر هم گرفته بودم كه كار رو بهتر توسعه بدم...

این بود زندگی نامه من تا به حال ... الان هم در شركت خودم (پارس میزبان) به همراه دوستان مشغول به كار هستیم و سعی داریم تا بتونیم ایده های تازه و جدید رو در زمینه IT ایجاد كنیم و سرویس خوبی رو به مشتریان خودمون ارائه كنیم...

8 نظر

بازدید كننده
Askary
شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۰۵ قبل‏ازظهر
HI ,So good ! Im very excitingمثل اینکه من اولین نفری هستم که نظر می دم ، کلا جالب بود ، از همه چیش خوشم اومد. فقط اون بازی super mario میکرو رو من صدها بار تموم کردم، تازه وقتی تمومش می کنی و دوباره میای مرحله اول ، تموم اون جونورها تبدیل به لاکپشت و خارپشت می شوند. این ادیتور هم که مثل پارس میزبان دکمه ی enter کار نمی کنه و من مجبورم از تگ html استفاده کنم، امیدوارم جواب بده. با آرزوی موفقیت برای شما
farhadadmin
فرهاد سخایی
شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۰۹ قبل‏ازظهر
سلام ، شما اولین نفر هستی كه می بینم تمومش كرده ، چون یه مرحله داره كه اگه اشتباه بری دور خودت می چرخی ... به هر حال آفرین ...
بازدید كننده
Askary
شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۳ قبل‏ازظهر
D: این بازی راه مخفی های زیادی داره ، نمی دونم شما کشفشون کرده بودی یا نه؟ مثلا از مرحله 2 میشه بری مرحله 4 یادمه ما دوتا تلویزیون داشتیم ، با رفیقام دوره هم می نشستیم من میکرو داشتم اونا dendy بعد ما روی این تلویزیون بازی می کردیم اونا هم روی اون یکی، یه جورایی حس بازیهای شبکه بهمون دست می داد. هی یادش بخیر
farhadadmin
فرهاد سخایی
شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۸ قبل‏ازظهر
آره همون جاها كه از لوله ها نمی رفتیم بعد از اون بالای صحنه جلو می رفت بعدش توی ۳ تا لوله های جلو می رفتی تو :D
بازدید كننده
Askary
شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۸ قبل‏ازظهر
آره دقیقا ، مرحله 5 یا 4 هم یه جایی داشت که مستقیم می رفتیم به 8 . عجب بحث میکرویی شد، خوب بود ، یادی از بازیهای قدیمی و دوران کودکی زنده شد. انسان با کودک درونش زنده است.
بازدید كننده
pedram
دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۰۵:۳۴ بعدازظهر
سلام از آشنایی با شما خوشوقتم منم بازی ماریو رو بیشتر از دهها دفعه تموم کردم حتی 3 بار پشت سر هم که در مرحله 4 همه اون جونورها سریع تر راه میرند و تعدادشون زیاد میشه این مال نوجوانی ها ما بود. از هاست شما خیلی خوشم امد به زودی خریداری میکنم. من هم یک شرکت طراحی وبسایت داشتم الان فیلم میسازم ولی طرحها و ایدهای ناب و پول دربیاری تو ای تی دارم که برنامه نویسهای قبلی توش مونده بودند البته ساپورت مالی بیشتری میخواستند و به هر حال به زمین موند.
farhadadmin
فرهاد سخایی
دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۰۵:۴۴ بعدازظهر
سلام ، مرسی لطف دارید ... ایشالا که از این به بعد موفق باشید و طرح هاتون به نتیجه برسه ...
بازدید كننده
منصوره
سه‌شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۵ بعدازظهر
خیلی جالب بود من از آشنایی با شما خوشحال شدم من هم رشته شما هستم امیدوارم بتوانم از تجربیات شما استفاده کنم. موفق باشید
ارسال یك نظر


هجی كردن هجی كردن

آمار

بازدید كننده: 42832

كاربران آنلاین

ما 4 میهمان آنلاین داریم